جُغدِ سفید

بچه داری!!

فکر میکنم پنج ساله بود...با موهای بلند فرفری...گفت همه بهم میگن خوشگلم...من خوشگلم...گفتم آره عزیزم...باهم نقاشی کشیدیم...یک دایره...مثلث و مستعطیل کشید...گفت رنگش کن من حوصله ندارم...تو چه حوصله ای داری نقاشی میکشی...

گفت برام آهنگ هندی بذار برقصم...باهم پشت سیستم رفتیم...و آهنگهارو پلی کردیم...هر آهنگی میذاشتم میگفت این هندیه!؟...همه مدل آهنگی گذاشتم تا هندی پیدا کردم...پلی که شد...صداشو زیاد کردم اونم شروع کرد رقصیدن...انقدر خوب میرقصید که به آدم انرژی میداد...پر از حس خوب بود این دختر بچه...

بی نهایت سر درد داشتم...ولی تقریبا تو اون دوساعت انقدر باهاش خوش گذشت...که اصلا به دردم فکر نمیکردم...

مثل آدم بزرگها رفتار میکرد...راجع به هر چیزی نظر میداد...حتی اگه نمیدونست چیه...تو بحث بزرگترها هم حتی شرکت میکرد...لوس و شیطون نبود...تا بهش اجازه نمیدادی به چیزی دست نمیزد...

تنها بچه ای بود که با دیدنش...با خودم گفتم اگه یک روزی نظرم عوض شد و ازدواج کردم...کاش بچم همینطوری باشه...

هشت و چهل و چند دقیقه در کوچه!

عاقبت...بعد از تلاشهای فراوان...و درس خواندن های زیاد...بعد از این همه سال زندگی...تراکت پخش کن شدیم...

با سبک هنری خودمان...تراکت ها را به داخل خانه ها انداختیم...برخلاف تصور خیلی ها...کار سخت و پر هیجانی بود...

حتما یک بار تجربه کنید...

شرح حال!

پر از حرفم...نه میتونم بنویسمشون...نه میتونم...به هیچ آدمی بگم...نه اینکه گفتنی نباشه...نه...دلم نمیخواد...بگم که چی بشه...وقتی درک نمیشه...اصلا قرار نبود اینطوری بنویسم...این سیزده روز غمش زده بالا...شاید هنوز متعجبم...

زوج هفتادو چهاری دو پست قبل...یک پیج دو نفره زدن اینستا...به من هم درخواست فالو دادن...قبول کردم...عکس اولشون از عقد...عکس دومشون از اولین سیزده به در...عکس سومشون احتمالا اولین سفر دو نفره مثلا...و همینطور ادامه داره تا اولین هاشون تموم بشه...یادم باشه هیچوقت پیج دو نفره نزنم...من برای خودم یک اسکرپ بوک دو نفره درست میکنم...(حسش نیست که توضیح بدم اسکرپ بوک چی هست)...همه ى اولین دونفره هامو هم با خودش با هم مینویسیم تو اون دفتر...یعنی چی بیان بخونن لایک کنن...به به بگن...عکس دو نفره بد نیست...ولی نه اولین ها که باید بین خودتو خودش باشه...

روز سیزدهمی که گذشت...خونه بودم...کنار کفشدوزکهام...باهم حرف میزدیم...خوشگلشون کردم گذاشتمشون کنار...یک انیمه دانلود کردم...بنظر جالب میاد...ولی زیرنویسش با تصویر هماهنگ نیست...حدودا هفت هشت قسمت پشت هم دیدم...بعدش به عنوان عکاس دو عزیزو همراهی کردم...رفتیم پارک...سبزه گره زدن...سبزه گره نزدم...عکسهای خوبی ازشون گرفتم...راضی بودن...

سریال دیوار به دیوار چقدر خوبه...بازیها همه خوب...و داستان غیر تکراری...همین که ازدواجو طلاقو خیانت موضوعش نیست...واقعا خوبه...هرچند از پژمان جمشیدی فوتبالی به علت پرسپولیسی بودنش خوشم نمیومد...ولی ورژن بازیگرش واقعا عالیه...انگار از اول بازیگر بوده...

قرار بود این مدت مونده به کنکور تست بزنم...ولی یهویی سفارش گرفتمو مشغولم...آخرین باریه که میخوام کنکور بدم...دیگه نه حوصلشو دارم...نه حالشو...اینقدر هم نقاشی میکشم تمام ذهنم پر از تصویره نمیتونم تمرکز کنم برای درس خوندن...

یک شعر خوندم...تمام کلمه به کلمش انگار برای من گفته شده...شاید بنویسمش بعدها...یک شاعر اگه اشتباه نکنم لبنانی هست...شعر انگلیسی میگه...عاشقشون هستم...یک کتاب هم داره...کاش بتونم پیداش کنم...

و دارویی هست به نام سریال کره ای...برای آرامش و شاد شدن روح...

فکر میکنم به اندازه تمام این سیزده روز حرف زدم...اصلا هم نمیدونم چی گفتم...حالا میخونم و شاید ویرایش کردم...

زمان مرگ 4و چند دقیقه عصر!

نیمی از امروز را در درمانگاه و روی یک تخت...با پتویی رنگ پریده گذراندم...درمانگاه نه آمپول داشت نه سرم...نیم ساعت بصورت غش کرده روی تخت بودم و هیچ آدمی حتی حالم را نپرسیده بود...چرا پرستارها بیخیال بودند؟!...میتوانستم در آن لحظات بمیرم...مردن به همین راحتی است...حتی در ذهنم برای خودم اذان خواندم...خداحافظی کردم با همه...چندین بار هم به این فکر کردم که چرا به تو مستقیما نگفتم دوستت دارم...به دختری هم که آخرین باری که آنجا بود هم حتی فکر کردم...اینکه تنها بود...اینکه گریه میکرد از تنهایی اش...

من امروز چندین درس گرفتم...از شدت درد و نیمه بیهوش...اول اینکه سلامتی مهمترین آرزو باید باشد برای همه...دوم تنهایی در بعضی موقعیت ها دردناک است و غیر قابل تحمل...سوم هر وقت حس کردید رفتنی هستید برای خودتان اذان بخوانید...به شدت آرام میشوید...پنجم مرگ این چنین نزدیک است...

صبح شده و من هنوز بیدارم!

مچ دستهامو...روغن نمیدونم چی زده...که بوی وحشتناکی داره...به طرز خنده داری بسته برام...میگه بچه که بودی دستت همش در میرفت...برات جا مینداختم...تاثیراته اون موقع هاست...

حالا این روغنه نمیدونم چی...امیدوارم تاثیر بذاره...روغن شتر مرغ...روغن یک چیز دیگه که اسمش یادم نیست...و پماد خنک کننده...هیچ کدام تاثیر نداشته...!

یک سفارش نقاشی هم دارم که نمیدونم چه کنم...اینقدر سفارش دهنده توضیح داده اینجوری باشه...اونجوری باشه...کلا پشیمون دارم میشم...البته خوشحالم...اولین سفارش از یک غریبه بود...

باهم به یک تفاهم فکری رسیدیم...قرار شده به حرفهاش و خواسته هاش گوش بدم...و اون هم دیگه حرفی از ازدواج نزنه...بیخیال این آرزوش برای من بشه...

...My name is

مهمان های بی حاشیه و آرام را دوست دارم...آنهایی که فقط می آیند تا از بودنها لذت ببریم...نه سوال از گذشته ات میپرسند...نه از آینده ات و برنامه های زندگی ات...سرشان در کار خودشان است...

بچه اش بهار به دنیا می آید...من هم که عاشق اسم انتخاب کردن...در آن میان خودم عاشق یک اسم شدم...حسش...بنظرم همه ى اسم ها حس دارند...که وقتی یکی صدایت میزند آن را احساس میکنی...

الیانا...اسم سومیست که برای خودم انتخاب کرده ام...من خیال پردازی و فانتزی مادر شدن را ندارم که وقتی یک اسم را دوست داشتم آن را برای بچه ى نداشته ام کنار بگذارم...به این معتقدم که آدمها باید در انتخاب اسمشان آزادی داشته باشند...که اصولا ندارند متاسفانه...

اگر روزی رفتم...به همه ى آدمهای آنجا میگویم که الیانا صدایم بزنند...

توصیه 4 |:

به همراه مادرتان...عروسی دختر دوست مادرتان نروید...

آدمهای که شما آنجا بشناسید کم بوده...و مجبور میشوید رمان بخوانید...تا زمان بگذرد...


+ هر بار که میرم یک جشن عروسی...اعتقادم به اینکه چه کار بیهوده ایه بیشتر میشه...

توصیه سوم!

با یک دختر عشق خرید...که اصلا خسته نمیشود از راه رفتن به خرید نروید...آخرش شما کتلت میشوید...او همچنان پر انرژی میرود باشگاه...

از ساعت یازده صبح تا حالا...!

میگفت برای خرید عروسی اش هم به آن بازار میرود...من متعجبانه که اصلا خرید عروسی چی هست...و او از تمام چیزهایی که عروس باید برای داماد بخرد و برعکسش نام برد...من در دلم با خود میگفتم که چقدر مسخره...چه هزینه های بیخودی...چه وقتهایی که تلف میشود...محضر عقد کنید...دو تا حلقه بخرید...بعدش برید زندگی کنید دیگه...این کارها چیه آخه...!!

پیشنهادی که قبلا گفته بودم هم میتوانید اجرا کنید...یک دوربین بخرید...پول جهیزیه و همه ى این چیزها را بگیرید بروید ایران گردی با اتوبوس...

 

+ گمشده عزیز به آغوش صاحبش برگشت...!!

به دنبال پاسپورت گمشده!

چند روز پیش...دقیقا نمیدونم چند روز...پیام داده بود...اسکن صفحه اول گذرنامه تان را بفرستید...

همه چیز آرام بود تا اینکه پس از گشتن این خانه و آن خانه... کیف ها و هر جایی که فکرش را میکرد...گذرنامه اش پیدا نشد...

اداره ى محترم گذرنامه گفته است که 6 ماه طول میکشد...اگر اعلام گمشدگی کنید...چرا اینقدر زیاد!!...

حالا من باید تمام تلاشم را به کار گرفته...تا گمشده را به آغوش صاحبش بگردانم...شما اگر...در گوشه ای...خیابانی...گذرنامه تنها و دلتنگی را دیدید بگویید که از جایش تکان نخورد تا پیدایش کنیم...

 

+ پیشنهاد کتابی: مغز من و رنگ آمیزی،سپیده بخت

به یک داروخانه جهت کار نیازمندیم!

با چشمهایی که به زور باز شده بودن تلگرامو چک کردم...خبری نبود...معمولا موقع ظهر خبری نیست...البته این خبری نیست به این منظور نیست که کلا خبری نیست...خبری که مهم باشه نبود...معمولا به کانالها نگاه هم نمیکنم...نمیدونم چرا عضوم...!

همینطور که صفحه رو بالا پایین میکردم...چشمم خورد به آخرین پیام کانالِ آموزشگاهی که کلاس میرفتم...لیستِ نمرات گروه هشتم تکنسین داروخانه...یکم فکر کردم...خب ما گروه هشتم بودیم...استاد هم که درسته...پس خودشه...اینکه چرا لیست نمراتو میذارن تو کانال...خودش جای بحث داره...شاید یکی صفر شد زشته خب...چه کاریه...

فایل پی دی افو باز کردم...اسمم آخر لیست بین دو نفری که افتاده بودن قرار داشت...نسبتا نمره خوبی گرفتم...84 از صد نمره...خوبه دیگه؟!

یک نفر فقط 100 شده بود...دختری که وقتی استاد تو گروه نسخه میذاشت اولین نفر جواب میداد...پسری هم که با قاطعیت میگفت نمره کامل میگیره...نمره کامل نگرفت...19 نفر هم قبول نشده بودند شاملِ...تنها دوست من...و اون جمع دخترانه ای که باهاشون بودم...(قبلا گفته بودم ازشون اگه یادتون باشه...اگه یادتون نیست هم چیز مهمی نیست)...

ها ها...

برای nامین بار...ارشد ثبت نام کردم...

میخوام رکورد شرکت در آزمونو بزنم...البته اول باید ببینم دست کیه..

بیداری بدون غر زدن اضافه!

یادم رفته بود هشت صبح کلاس رفتن چه حسی داره...حتی خوردن صبحانه در سکوت و تنهایی و خورشیدی که از پشت پنجره و تو این هوای سرد میدرخشه...چای داغ خوردن خیره شدن به پنجره...10دقیقه ای آماده شدن و پیاده روی تو کوچه خلوت...رد شدن از نانوایی محله که مثله همیشه شلوغه...تاکسی گرفتن و پول خورد خواستن راننده تاکسی ها...فکرو خیال اینکه این استاد چطوریه قراره چیکار کنه...یا چند نفریم...با کدوم بچه ها میفتم...بازم باید تنها بشینم یه گوشه و ساکت باشم...و همه اینها با رسیدن سر کلاس تموم میشن...

استاد یک خانوم فوق العاده خوش برخورد و جذاب و مهربون بود...تمرکز بالایی تو حرف زدن و انتقال حرفش داشت...هفت- هشت نفر بودیم...همه دختر و یک پسر...خداروشکر با گروه خوبی افتادم...حرف زدم باهاشون و براحتی ارتباط برقرار کردم...تلاش سخت من برای اجتماعی بودن و شدن...کلاس خوبی بود...با اینکه تنبلیم باعث شده خیلی از داروها یادم بره ولی با این حال اصلا فکر نمیکردم اینقدر خوب بگذره...

نمیدونم چرا حافظ فکر کرده من خوشحالم!

الا ای دولتی طالع که قدر وقت میدانی

گوارا بادت این عشرت که داری روزگاری خوش...

من را به من بازگردانید...

در حالی که دیشب بیشتر همکلاسیها با پروفایلی با این متن " من با این همه خوشگلی...چرا باید فردا امتحان بدم"...در تلگرام سرگردان بوده و استرس زیادی را متحمل میشدند...من داشتم فیلم walk on shame...میدیدم...و اصلا برام اهمیتی نداشت که امتحان قرار است چگونه بگذرد...

امتحان مورد نظر 4عدد نسخه داشت...یکی از یکی سخت تر...و حتما بعد از امتحان پزشکان عزیز بسی فحش نوش جان کردند...که حقشان است...دلیلی ندارد اینقدر بد خط باشند...

این هم گذشت...البته بخش عملی کار در داروخانه اش مانده...ولی تا اطلاع ثانوی به هیچ کلاس آموزشی نمیروم...حتی اگر مجبورم کنند...اصلا من قصد ادامه تحصیل دارم...میخواهم کمی با کتابهای درسی دوست داشتنی ام وقت بگذرانم...برگردم پیش باکتریهای دوست داشتنی ام...سلولهای همیشه فعال...ژن های متحیر کننده...و...

ای بیخبر از حال من امروز کجایی؟!

وقتی بهشون پیشنهاد دادم...شب شام بیاین پیشم من تنهام...اصلا فکرشو نمیکردم که قبول کنند...اومدند...آشپزی کردیم...بازی کردیم...خندیدیم...حرف زدیم...تجربه ی جدیدی بود برام...اون لحظه ها انقدر خوب بود که همه ى حسهای بدم...همه ى غم هامو فراموش کردم...ازشون ممنونم که کنارم بودن...

مادرم وقتی همه اینارو براش تعریف کردم...متعجب شد...چون واقعا از من بعید بود...یجورایی خوشحال شد...از خوب بودنم...هربار که حرف میزنیم میگه حواست به خودت باشه...نمیدونم چرا چندبار با تاکید این حرفو میزنه...امشب دیگه عصبی شدم و پرسیدم چرا اینقدر این حرفو تکرار میکنی...هیچ جواب قانع کننده ای نداشت و باز هم تکرارش کرد...درکش نمیکنم...و این درک نکردن عصبیم میکنه...


توصیه!...2

نذارید مامانتون برای خودش لپ تاپ بخره...اگه گذاشتید...پس نذارید بهتون بگه براش فیلم و سریال بریزید...اگه ریختید...اصلا نذارید از شما دور بشه و بره مسافرت...اگه رفت...اونوقت مجبور میشید نیم ساعت با تلفن براش توضیح بدین که چطوری سریال و با زیرنویس پخش کنه و ببینه...

پس نذارید هیچ کدوم از این اتفاقها بیفته...

وقایع روزه گذشته...

از اول کلاس همه با استرس نشسته بودند...استاد زودتر امتحان بگیر...میگفتند...ولی استاد خیلی خونسرد و شیکو مجلسی...اول چندتا نسخه گذاشت...بعد درس داد...نیم ساعت آخر یهویی گفت یک برگه دربیارین...همه فکر میکردن شاید منصرف شده...ولی اشتباه میکردن...بعد از جابه جایی صندلی ها و این مسخره بازیها...سه تا سوال تستی گفت و نوشته شد و پاسخ داده شد و برگه ها هم جمع شد...

میدونید آخرشو...نه نمیدونید که...یک خانم میانسالی در کلاس هست...که هر چی بگه استاد میگه چشم...بعد از بسی تعارف من بزرگم تو بزرگی و ازاین دست مزخرفات...ایشان گفتند استاد جان برگه ها را صحیح نفرمایید...استاده جان هم گوش داده و گفتند چشم هر چه شما بگویی...

خلاصه ما هم ضایع شده و حرص خوردیم...و حرص خوردیم...و خیلی حرص خوردیم...

من برم سریالهای ندیده در این مدتو ببینم...و حرص نخورم...

۱ ۲ ۳
Designed By Erfan Powered by Bayan