جُغدِ سفید

خب!

نمیدونم آدمی هست اینجارو بخونه اصلا یانه...ولی خب صرفا جهت اطلاع که من بلاگفا مینویسم...اینجا حسش نیست...فقط میام بعضی وبلاگها رو میخونم و میرم...

http://weisseule.blogfa.com

کانال و اینستا: @quartz7colorful

کانال وبلاگ: @weisseseule

نظریه روز مرد!

پسری که...فیلم و فوتبال نبینه...مرد نیست!...

شرح حال!

پر از حرفم...نه میتونم بنویسمشون...نه میتونم...به هیچ آدمی بگم...نه اینکه گفتنی نباشه...نه...دلم نمیخواد...بگم که چی بشه...وقتی درک نمیشه...اصلا قرار نبود اینطوری بنویسم...این سیزده روز غمش زده بالا...شاید هنوز متعجبم...

زوج هفتادو چهاری دو پست قبل...یک پیج دو نفره زدن اینستا...به من هم درخواست فالو دادن...قبول کردم...عکس اولشون از عقد...عکس دومشون از اولین سیزده به در...عکس سومشون احتمالا اولین سفر دو نفره مثلا...و همینطور ادامه داره تا اولین هاشون تموم بشه...یادم باشه هیچوقت پیج دو نفره نزنم...من برای خودم یک اسکرپ بوک دو نفره درست میکنم...(حسش نیست که توضیح بدم اسکرپ بوک چی هست)...همه ى اولین دونفره هامو هم با خودش با هم مینویسیم تو اون دفتر...یعنی چی بیان بخونن لایک کنن...به به بگن...عکس دو نفره بد نیست...ولی نه اولین ها که باید بین خودتو خودش باشه...

روز سیزدهمی که گذشت...خونه بودم...کنار کفشدوزکهام...باهم حرف میزدیم...خوشگلشون کردم گذاشتمشون کنار...یک انیمه دانلود کردم...بنظر جالب میاد...ولی زیرنویسش با تصویر هماهنگ نیست...حدودا هفت هشت قسمت پشت هم دیدم...بعدش به عنوان عکاس دو عزیزو همراهی کردم...رفتیم پارک...سبزه گره زدن...سبزه گره نزدم...عکسهای خوبی ازشون گرفتم...راضی بودن...

سریال دیوار به دیوار چقدر خوبه...بازیها همه خوب...و داستان غیر تکراری...همین که ازدواجو طلاقو خیانت موضوعش نیست...واقعا خوبه...هرچند از پژمان جمشیدی فوتبالی به علت پرسپولیسی بودنش خوشم نمیومد...ولی ورژن بازیگرش واقعا عالیه...انگار از اول بازیگر بوده...

قرار بود این مدت مونده به کنکور تست بزنم...ولی یهویی سفارش گرفتمو مشغولم...آخرین باریه که میخوام کنکور بدم...دیگه نه حوصلشو دارم...نه حالشو...اینقدر هم نقاشی میکشم تمام ذهنم پر از تصویره نمیتونم تمرکز کنم برای درس خوندن...

یک شعر خوندم...تمام کلمه به کلمش انگار برای من گفته شده...شاید بنویسمش بعدها...یک شاعر اگه اشتباه نکنم لبنانی هست...شعر انگلیسی میگه...عاشقشون هستم...یک کتاب هم داره...کاش بتونم پیداش کنم...

و دارویی هست به نام سریال کره ای...برای آرامش و شاد شدن روح...

فکر میکنم به اندازه تمام این سیزده روز حرف زدم...اصلا هم نمیدونم چی گفتم...حالا میخونم و شاید ویرایش کردم...

زمان مرگ 4و چند دقیقه عصر!

نیمی از امروز را در درمانگاه و روی یک تخت...با پتویی رنگ پریده گذراندم...درمانگاه نه آمپول داشت نه سرم...نیم ساعت بصورت غش کرده روی تخت بودم و هیچ آدمی حتی حالم را نپرسیده بود...چرا پرستارها بیخیال بودند؟!...میتوانستم در آن لحظات بمیرم...مردن به همین راحتی است...حتی در ذهنم برای خودم اذان خواندم...خداحافظی کردم با همه...چندین بار هم به این فکر کردم که چرا به تو مستقیما نگفتم دوستت دارم...به دختری هم که آخرین باری که آنجا بود هم حتی فکر کردم...اینکه تنها بود...اینکه گریه میکرد از تنهایی اش...

من امروز چندین درس گرفتم...از شدت درد و نیمه بیهوش...اول اینکه سلامتی مهمترین آرزو باید باشد برای همه...دوم تنهایی در بعضی موقعیت ها دردناک است و غیر قابل تحمل...سوم هر وقت حس کردید رفتنی هستید برای خودتان اذان بخوانید...به شدت آرام میشوید...پنجم مرگ این چنین نزدیک است...

ازدواج با پول باباها!

ساعاتی است که متعجبانه به افق خیره شده ام...پسری متولد 74...بدون کار...بدون هیچ درآمدی...بدون خونه...بدون ماشین...بدون هیچی...البته ایشان کارت پایان خدمت دارند...(دراینجا لازم به ذکر است که حالا ماشین خیلی مورد مهمی نیست)...امروز عقد کرده است با یک دختر همسن و سال خودش...

به سبب عشق و علاقه...؟!...واقعا...فیلم هندیه...من کم کم بروم در افق محو شوم...


+ ازدواج آسان اینه ها...یاد بگیرید... |:

فرهنگ نوشتن!

بعضیا انقدر مزخرف مینویسن...که آدم به خودش امیدوار میشه که نوشته هاش آنچنان که فکر میکنه مزخرف نیست...بلکه خیلی هم خوبه...

اینکه شما با شوهرتون خوابیدین یا نخوابیدین...یا چطور ایشون قربون صدقتون میرن...یا میزان غرور شما چقدره...اینا چیه آخه...این میزان خصوصی نوشتن فقط باعث میشه خواننده های وبلاگتونو از دست بدین...جای این حرفا تو دفتر خاطراته...

هپی مثلا!

این چند ساعت هم تحمل کنیم...زودتر بریم سال جدید...ببینیم چی قراره بشه مثلا !...

خدایا صبر و تحمل مهمونی بازی و شلوغی و این مسخره بازیارو به من عطا فرما...کمک کن خودمو کنترل کنم...حرفی نزنم...اطرافیان ناراحت بشن...

هپی نیو یر...

دوست داشتنیه من...

تکیه داده به دیوار و نگاهم میکنه...دستشو محکم گرفتم...آهنگ گوش میدیم و خواننده میگه...just say a word... ولی میدونم که حرفی نمیزنه...شنوای خوبیه...میتونم ساعتها باهاش حرف بزنم و اون گوش بده...تهش هم بغلش کنم و آروم بشم...دو سالی بود نداشتمش...قهر بود...پاهاشو از دست داده بود...مقصر من بودم که نتونستم ازش به خوبی مراقبت کنم...و حالا چند روزی میشه که سالم برگشته...همونطوری مثل قبل...با شال گردن قرمزش...و چقدر خوشحالم کرد با حضورش...این بار قول دادم که اتفاق قبل تکرار نشه و همیشه کنارش باشم و ازش مواظبت کنم...

یک ببره قرمز کوچک...عروسک دوست داشتنی من...

قانون پایستگی درد!

دردها از بین نمیروند و به وجود نمی آیند...بلکه از نقطه ای در بدن به نقطه ای دیگر...منتقل میشوند...با شدت برابر...


+ دستم خوب شده...معده درد گرفته...معده خوب بشه...سر درد شروع میشه...سر خوب میشه...دندان درد...و...

در حال مرتب سازیه کتابها!

فقط منم که سمفونی مردگانو نصفه خوندمو بقیشو بیخیال شدم...یا بازم مثه من کتاب نخون هست...!!

اینم یک درد دیگه!

و...سرماخوردگی نشان داد که زندگی از آنچه که شما فکر میکنید...مزخرف تر است...

با 20 کیلو افزایش وزن راضی میشن فکر کنم|:

باید یک ارتباط تصویری با....مغز...معده...و استخوانهای مچ دست و کتفم برقرار کنم...بهشون بگم عزیزانم مشکل چیه...به من بگین...حلش میکنم...چرا انقدر درد میگیرین آخه...خسته شدم...

در همین راستا یکی از عزیزانم اظهار داشتند که...علت این دردها چیزی نیست جز غذا نخوردن...

من نمیدونم چطوری باید غذا بخورم که...این عزیزان فکر نکنند هر مشکلی که برای من پیش میاد...بخاطر تغذیه است...

عیدانه |:

مثلا تو ایسنتا...کمپین ضد عید تشکیل بدم...

هشتگ...حالم از عید بهم میخوره...

هشتگ...عید مزخرف...

هشتگ...سال نو و مشتقاتش باهم برن به درک...

و ازاین حرفا...

حالا خوبه بزرگ نیستند!

میتونم یک مستند زنده...با عنوان..."حمله ى سوسکها به آشپزخانه"...بسازم...

هنرهای تخیلی!

غیر از هنر شیرین نوشتن و تخلیه ى مغز عزیزم...هنر دیگه ای هم دارم...نقاشی کشیدن...این هنر در تک تک سلولهایم جاری شده...و روی هرچیزی که بشود پخش میشود...(بسی بی معنی است جمله ها شما خود را ناراحت نکنید)...

و این گونه بود که بعد از تلاش های فراوان...و سنگ رو سنگ گذاشتن های فراوان...پیجی در اینستا تاسیس نموده...تا هنرهای تخیلیه خود را به فروش بگذارم...از شما دعوت میکنم که بازدید کرده...و اگر دوست داشتید فالو نمایید...خوشحال میشوم...

Colorful world 

...My name is

مهمان های بی حاشیه و آرام را دوست دارم...آنهایی که فقط می آیند تا از بودنها لذت ببریم...نه سوال از گذشته ات میپرسند...نه از آینده ات و برنامه های زندگی ات...سرشان در کار خودشان است...

بچه اش بهار به دنیا می آید...من هم که عاشق اسم انتخاب کردن...در آن میان خودم عاشق یک اسم شدم...حسش...بنظرم همه ى اسم ها حس دارند...که وقتی یکی صدایت میزند آن را احساس میکنی...

الیانا...اسم سومیست که برای خودم انتخاب کرده ام...من خیال پردازی و فانتزی مادر شدن را ندارم که وقتی یک اسم را دوست داشتم آن را برای بچه ى نداشته ام کنار بگذارم...به این معتقدم که آدمها باید در انتخاب اسمشان آزادی داشته باشند...که اصولا ندارند متاسفانه...

اگر روزی رفتم...به همه ى آدمهای آنجا میگویم که الیانا صدایم بزنند...

کیفیت را احساس کنید!

قبل از عوض شدن شیشه ى عینک...همه چیزو با کیفیت 480 میدیدم...

حالا که عینک با شیشه های جدیدش به دستم رسیده...همه چیزو با کیفیت 1080 اچ دی میبینم...

۱ ۲ ۳ . . . ۴ ۵ ۶
Designed By Erfan Powered by Bayan