جُغدِ سفید

خب!

نمیدونم آدمی هست اینجارو بخونه اصلا یانه...ولی خب صرفا جهت اطلاع که من بلاگفا مینویسم...اینجا حسش نیست...فقط میام بعضی وبلاگها رو میخونم و میرم...

http://weisseule.blogfa.com

کانال و اینستا: @quartz7colorful

کانال وبلاگ: @weisseseule

همسر ایده آل!

– نمیدونی چی شده...سرم کلاه رفته...اگه میدونستم براش نامه میزدم...چرا نفهمیدم زودتر...

+ مگه چی شده!؟

– نجم الدین* تازه نامزد گرفته...

+ خب حالا نامه میزدی چی میگفتی!؟

– نامه میزدم که بیا دختره منو بگیر...

+ |: |: |: تو واقعا فکر میکنی من زنش میشدم...اصن چی صداش میزدم...نجی!؟ |:

– چرا که نه...خیلی هم دلت بخواد پسر به این خوبی...فامیلیشو صدا میزدی...

+ اها میتونستم بهش بگم شری جون...فکر کن اون آدم...با اون احساسات معنویو اینجوری صدا بزنی :))

– :))

 

* نجم الدین شریعتی...مجری برنامه سمت خدا...عشق مامانم هست و داماد ایده آل خیالیش...البته الان که زدم گوگل میبینم بچه هم داره...رویاهای مامانم نابود شد |:

 

#دیالوگهای منو مامانم

 

نظریه روز مرد!

پسری که...فیلم و فوتبال نبینه...مرد نیست!...

بچه داری!!

فکر میکنم پنج ساله بود...با موهای بلند فرفری...گفت همه بهم میگن خوشگلم...من خوشگلم...گفتم آره عزیزم...باهم نقاشی کشیدیم...یک دایره...مثلث و مستعطیل کشید...گفت رنگش کن من حوصله ندارم...تو چه حوصله ای داری نقاشی میکشی...

گفت برام آهنگ هندی بذار برقصم...باهم پشت سیستم رفتیم...و آهنگهارو پلی کردیم...هر آهنگی میذاشتم میگفت این هندیه!؟...همه مدل آهنگی گذاشتم تا هندی پیدا کردم...پلی که شد...صداشو زیاد کردم اونم شروع کرد رقصیدن...انقدر خوب میرقصید که به آدم انرژی میداد...پر از حس خوب بود این دختر بچه...

بی نهایت سر درد داشتم...ولی تقریبا تو اون دوساعت انقدر باهاش خوش گذشت...که اصلا به دردم فکر نمیکردم...

مثل آدم بزرگها رفتار میکرد...راجع به هر چیزی نظر میداد...حتی اگه نمیدونست چیه...تو بحث بزرگترها هم حتی شرکت میکرد...لوس و شیطون نبود...تا بهش اجازه نمیدادی به چیزی دست نمیزد...

تنها بچه ای بود که با دیدنش...با خودم گفتم اگه یک روزی نظرم عوض شد و ازدواج کردم...کاش بچم همینطوری باشه...

هشت و چهل و چند دقیقه در کوچه!

عاقبت...بعد از تلاشهای فراوان...و درس خواندن های زیاد...بعد از این همه سال زندگی...تراکت پخش کن شدیم...

با سبک هنری خودمان...تراکت ها را به داخل خانه ها انداختیم...برخلاف تصور خیلی ها...کار سخت و پر هیجانی بود...

حتما یک بار تجربه کنید...

شرح حال!

پر از حرفم...نه میتونم بنویسمشون...نه میتونم...به هیچ آدمی بگم...نه اینکه گفتنی نباشه...نه...دلم نمیخواد...بگم که چی بشه...وقتی درک نمیشه...اصلا قرار نبود اینطوری بنویسم...این سیزده روز غمش زده بالا...شاید هنوز متعجبم...

زوج هفتادو چهاری دو پست قبل...یک پیج دو نفره زدن اینستا...به من هم درخواست فالو دادن...قبول کردم...عکس اولشون از عقد...عکس دومشون از اولین سیزده به در...عکس سومشون احتمالا اولین سفر دو نفره مثلا...و همینطور ادامه داره تا اولین هاشون تموم بشه...یادم باشه هیچوقت پیج دو نفره نزنم...من برای خودم یک اسکرپ بوک دو نفره درست میکنم...(حسش نیست که توضیح بدم اسکرپ بوک چی هست)...همه ى اولین دونفره هامو هم با خودش با هم مینویسیم تو اون دفتر...یعنی چی بیان بخونن لایک کنن...به به بگن...عکس دو نفره بد نیست...ولی نه اولین ها که باید بین خودتو خودش باشه...

روز سیزدهمی که گذشت...خونه بودم...کنار کفشدوزکهام...باهم حرف میزدیم...خوشگلشون کردم گذاشتمشون کنار...یک انیمه دانلود کردم...بنظر جالب میاد...ولی زیرنویسش با تصویر هماهنگ نیست...حدودا هفت هشت قسمت پشت هم دیدم...بعدش به عنوان عکاس دو عزیزو همراهی کردم...رفتیم پارک...سبزه گره زدن...سبزه گره نزدم...عکسهای خوبی ازشون گرفتم...راضی بودن...

سریال دیوار به دیوار چقدر خوبه...بازیها همه خوب...و داستان غیر تکراری...همین که ازدواجو طلاقو خیانت موضوعش نیست...واقعا خوبه...هرچند از پژمان جمشیدی فوتبالی به علت پرسپولیسی بودنش خوشم نمیومد...ولی ورژن بازیگرش واقعا عالیه...انگار از اول بازیگر بوده...

قرار بود این مدت مونده به کنکور تست بزنم...ولی یهویی سفارش گرفتمو مشغولم...آخرین باریه که میخوام کنکور بدم...دیگه نه حوصلشو دارم...نه حالشو...اینقدر هم نقاشی میکشم تمام ذهنم پر از تصویره نمیتونم تمرکز کنم برای درس خوندن...

یک شعر خوندم...تمام کلمه به کلمش انگار برای من گفته شده...شاید بنویسمش بعدها...یک شاعر اگه اشتباه نکنم لبنانی هست...شعر انگلیسی میگه...عاشقشون هستم...یک کتاب هم داره...کاش بتونم پیداش کنم...

و دارویی هست به نام سریال کره ای...برای آرامش و شاد شدن روح...

فکر میکنم به اندازه تمام این سیزده روز حرف زدم...اصلا هم نمیدونم چی گفتم...حالا میخونم و شاید ویرایش کردم...

زمان مرگ 4و چند دقیقه عصر!

نیمی از امروز را در درمانگاه و روی یک تخت...با پتویی رنگ پریده گذراندم...درمانگاه نه آمپول داشت نه سرم...نیم ساعت بصورت غش کرده روی تخت بودم و هیچ آدمی حتی حالم را نپرسیده بود...چرا پرستارها بیخیال بودند؟!...میتوانستم در آن لحظات بمیرم...مردن به همین راحتی است...حتی در ذهنم برای خودم اذان خواندم...خداحافظی کردم با همه...چندین بار هم به این فکر کردم که چرا به تو مستقیما نگفتم دوستت دارم...به دختری هم که آخرین باری که آنجا بود هم حتی فکر کردم...اینکه تنها بود...اینکه گریه میکرد از تنهایی اش...

من امروز چندین درس گرفتم...از شدت درد و نیمه بیهوش...اول اینکه سلامتی مهمترین آرزو باید باشد برای همه...دوم تنهایی در بعضی موقعیت ها دردناک است و غیر قابل تحمل...سوم هر وقت حس کردید رفتنی هستید برای خودتان اذان بخوانید...به شدت آرام میشوید...پنجم مرگ این چنین نزدیک است...

۱ ۲ ۳ . . . ۹ ۱۰ ۱۱
Designed By Erfan Powered by Bayan