جُغدِ سفید

رفیقِ روزهای خوب، رفیقِ خوبِ روزها...

تو آنقدر خوبی...آنقدر عزیزی...که دوستت دارم...برایت کم است...

everything's stinking

کابوس یعنی...با فکر یکی به خواب بروی...ولی خواب دیگری را ببینی...

I never hit so hard in Love


I never meant to start a war 

I just wanted you to let me in

 

?!Is this what you called Love

I knew that you would be alright... 
and in my heart you will stay a while with me...
and we dance until the morning light... 
and you said to me you would be alright

Lucy Rose 

درد داریم که این موقع شب بیداریم،ور نه هر آدم سالم سر شب میخوابد!

هر چی فکر میکنم...از هر طرف که نگاه میکنم...میبینم دردی نیست...

وقتی چیزی برای از دست دادن نداشته باشی...پس دردی هم نداری...!


+ شعر عنوان از حامد عسکری 

از کی بپرسم حالتو؟!

مینویسد...میخوانم...

اشک ها میریزند...مرا محروم کرده از حرف زدن... کامنت گذاشتن...لایک کردن...و دیدنش...

تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست...

نبودنش عادت نمیشود...این عادی است؟!...

تموم شهر خوابیدن،من از فکر تو بیدارم...

تو مرا یادت هست؟!...

جمعه را دوست داشته باشید!

جمعه خوب بود...دوست داشتنی بود...

وقتی از مدرسه...دانشگاه...یا کار خسته برمیگشتی...و با خوشحالی میگفتی فردا جمعه است...

وقتی دوره همی های خانوادگی...و دوستانه...و گشتن و تفریح کردن...تو این روز بود...

وقتی زندگی ساده تر بود...و آدمها راحت تر با مشکلاتشون میجنگیدند...

وقتی همه جشنهای عروسی...این روز بود...

جمعه خوب بود...خوش میگذشت...ولی از وقتی شبیه بقیه روزا شد...همه گفتن دلگیره...غم انگیزه...

وقتی کار و درس و تفریح...اینقدر به هم تنیده شد که فرقی بین روزا نمونده...فرصتی برای با هم بودنها نمونده...

حالا همه با یک گوشی در دست...گوشه ای مینشینند...آهنگ گوش میدهند...غصه تنهایی شان را میخورند...فکر نبودنها را میکنند...و میگویند آه چقدر جمعه ها دلگیر است...

آنقدر این روند تکرار شد...که حالا وقتی به خودت میگویی فردا جمعه است...خود بخود حس افسردگی به سراغت می آید...

جمعه را دوست داشته باشید...جمعه روز خوبی است...

...You got me sippin on something I can't compare to nothing

تو برای من خطرناکی...برای قلبم...که عزادار نبودنت هست و هیچکس را غیر از تو نمیپذیرد...برای فکرم...که تو را در هیپوتالاموس جای داده و اینقدر یادآوریت میکند که درد میگیرد...برای چشمهای همیشه خیسم...که نگاه به نگاه هر آدمی که از کنارش عبور میکند میدهد...تا شاید یکی از آنها تو باشی...برای دستهایم...که یخ زده اند...و چیزی جز دستهای گرم تو را نمیخواهند...

تو برای من خطرناکی...مثل قارچها...ویروس ها...و باکتریهای مولد یک بیماری خطرناک...که وقتی اسمش را به زبان بیاوری...همه اطرافیانت با وحشت به تو نگاه میکنند...ولی میدانی مثل آنتی بیوتیک ها...واکسن ها...که از خود آنها ساخه میشوند...تو...با تمام خطرناک بودنت...تنها راه درمانی...

بیا...کمی با من حرف بزن...من خوب میشوم...  


+ عجیبه که در اوج بیتفاوتی...این مزخرفات احساسی را مینویسم...!

وقتی شنیدم هنگ کردم!

پژمان جمشیدی...بازیگر شد...تحمل کردیم...

رضا عنایتی...خواننده شد...اینم تحمل کردیم...

ولی...شیث رضایی؟؟؟...واقعا!؟...تازه به فکر کنسرت گذاشتن هم هست...اعتماد بنفس اینو من داشتم...مثلا الان مشغول تدریس زبان بودم...

چه احمقانه زنده ام...چه وحشیانه نیستی...

دیگر تفاوتی ندارد...درختها سبز باشند...نارنجی...سفید...یا بی برگ...ابرها گریان و نالان باشند...یا خاموش...آسمان آبی باشد...یا تیره...هیچ تفاوتی ندارد...چند شنبه یا چندم ماه...

وقتی میان روزهای تکراری ات گم میشوی...با آهی دلتنگ به عکس های او نگاه میکنی...جواب تلفن میدهی...گلایه های آدمهای چند نسل عقبتر از خودت را گوش میدهی...با پیغام هایی از تلگرام لبخند مسخره ای میزنی...وبلاگ میخوانی...و خودت را به فراموشی میزنی...اینکه چه ماهی از سال است...چه روزی است...تا حساب نکنی چند وقت است که از او بیخبری...که دیوانه تر از این نشوی...حتی آهنگهای دوست نداشتنی گوش میدهی...

ولی اینها همه اش حرف است...تقویم روبرویت یادآور تمام دردهایت میشود...و زمان را بر سرت آوار میکند...

مگه میشه بارون بباره ولی،دل هیچکی واسه کسی تنگ نشه!؟

باران میبارید...خیابان خیس...پنجره ها خیس...چشم هایم خیس...

باران میبارید...ماشین ها به سرعت...آدمها با چترهای رنگین بالای سرشان...گربه ها در پی پناهگاهی...

باران میبارید...راه میرفتم...خیابان یا کوچه...چاله هایی پر آب...چتر نداشتم...لبخند بر لب...دستهایم در دستهای او گره خورده بود...تنها نبودم...نگاهش با من بود...صدایش...از هوای دونفره میگفت...از دوست داشتن...

صدا محو شد...چشمها باز...همکارها مشغول خوردن بستنی...حرف میزدند...زنگ تلفن...یاس بفرمایید...خودکار بدست آدرس را مینوشتم...کاغذی خط خطی شده...از مانیتور متصل به دوربین...بیرونو نگاه کردم...باران میبارید... 

I know I'm acting a bit crazy

تازه از سرکار برگشته بود...پودر کاپوچینو را درلیوان ریخت...آب جوش...کف رویش را دوست داشت...نشست و لیوان را روی میز گذاشت...همین چند روز پیش بود که موضوع صحبتشان کاپوچینو بود...پودر کاکائو را برداشت...روی کف قلبی کشید...به یادش لبخندی زد...متوجه چراغ سبز گوشی شده ...پیامی رسیده...او حالش را پرسیده... خوشحال شده...خستگی رفته...

بی شک دل به دل راه دارد...حتی با وجود فاصله ها...هر چقدر که زمان میگذرد...بیشتر میفهمد...بیشتر حس میکند...

Not goin' back to my old ways

گذشته ى وبلاگی را خواندم که...تمام نوشته هایش درد داشت...احساس داشت...

راستی،آن،من...کجاست!؟...چه بلایی سرش آمد!؟...

همانی که حال اعصاب احساسش خوب بود...از نبودن ها گریه...از بودن ها خوشحال...از بی تفاوتی ها ناراحت...

من گذشته...خوب شد که نیستی...که با نبودنت من  جدید یاد گرفت زندگی کند...

راستی میدانی...یک چیز از تو در من جدید باقی مانده...من جدید هم از "عزیزم" شنیدن متنفر است...

just myself alone

برای خودم گل خریده ام...همین امروز...وقتی دست فروشه گل فروشی را دیدم...که رزهای قرمزش برق میزد و بوی نرگس هایش در خیابان پیچیده بود...گل خریدم...تا خستگی های این مدت از وجودم برود...

چرا باید منتظر ماند...تا اویی بیاید و برایت گل بخرد...به تو خسته نباشید بگوید...تو را به رستوران ببرد...محبت کند...

خودت باید تکیه گاه خودت باشی...آخره هر اتفاقی خودت میمانی و خودت...

Cold V.s Cold stop

درحالی که...با دو عدد پتوی به دور خود پیچیده...خوابیده...

در حالی که...چای داغ...لیمو...پرتقال...سوپ...خورده...

در حالی که...نکات بهداشتی را رعایت کرده...

ناگهان...وقتی با چشمانی نیمه باز مشغول خواندن وبلاگی هستی...ویروس بی شعور سرماخوردگی...با عطسه ای...خودش را نشان میدهد...در حالی که پوزخندی بر لب دارد و میگوید...از من راه فراری نیست...

و تو هم مشتی کلد استاپ بر لبش میکوبی و میگویی...به همین خیال باش...

Designed By Erfan Powered by Bayan