جُغدِ سفید

فراموش کنی رفته به رفته...هفته به هفته منو...

اسفند هم آمد و تو نیامدی...یادت رفته...گفته بودی اسفند ماهِ توست...

حرفهای تکراری فاقد ارزش خواندن!

گاهی وقتها...بعضی ساعت ها...تو یک لحظه هایی...

به خودت می آیی و میبینی...خیلی چیزها برایت بی ارزش است...

از مجازی اش که میشود...تعداد خواننده های وبلاگت...تعداد کامنتها...تعداد لایک های اینستا...تعداد فالوئرها...تعداد پست ها...تعداد آدمهایی که مثلا دوست هستند...

تا واقعیت که میشود...تعداد موهای سفیدت...تعداد ناخن های شکسته ات...تعداد آدمهای دوست داشتنی و دوست نداشتنی اطرافت...تعداد پیام های ایرانسل...تعداد روزهای کاری و بیکاری...تعداد نبودن ها...تعداد خاطره ها...تعداد دلتنگی ها...

هر چیز با ارزش و بی ارزشی...باهم برابر میشود...یک بی تفاوتی مطلق...

و تو هیچ کاری نمیکنی...فقط نگاه میکنی...و میگذاری زندگی روند آماری تکراری اش را طی کند...

اصلا هم اهمیت ندارد...که احساست را کجای این زندگی...جا گذاشته ای...

about avocado

یک روز...میان وب گردی هایم...از این وبلاگ...به آن وبلاگ...به وبلاگی رسیدم که از رفتن نوشته بود...یادم هست پست مربوط به رفتن سفارت بود...راستش را بخواهید خوشحال شدم...اینکه آدمی را پیدا کرده ام که دغدغه اش رفتن است...مثل خودم...

آن موقع ها دوست داشتم...کامنت بگذارم و بگویم کجا...چرا...ولی عادت داشتم به سکوت...و البته با خواندن بیشتر پستها فهمیدم...

پستهای کتابی...پستهای فیلمی...همه چیز آرام در این وبلاگ جریان داشت و دارد...ولی...

ولی...امان از پستهای احساسی و عاشقانه...نه اینکه بد باشد...نه...آنقدر خوب است که مرا یاد وبلاگ نویس محبوبم می اندازد...عکسها هم...هرچند یادآوری درد آوریست...ولی آنها را دوست دارم...

نمیدانم چقدر پشت نوشته هایشان...فکر هست...احساس هست...تنها چیزی که مطمئنم این است که پشت این نوشته ها آرامش هست...که آرامش میدهد...

تولد یک سالگی وبلاگ اعترافات یک درخت است...و این بی ربط ترین نوشته است برای تبریک گفتن...باشد که عبرتی شود برای دیگران تا بهتر بنویسند...و خاطره ای گذرا شود برای جناب آووکادو ...تا شاید در تولد چند ده سالگی وبلاگشان...از جغد سفیدی که خواننده خاموش و همیشگی وبلاگ بوده...یاد کنند...

تبریک...نوشتنتان پایدار...

Let's be friend

بعضی آدم ها فقط آفریده شده اند...تا دوست باشند...

نقش های دیگرانشان میلنگد...نمی توانند فرزند خوبی باشند...نمی توانند همسر خوبی باشند...نمی توانند عاشق خوبی باشند...نمی توانند دوست دختر یا پسر خوبی باشند...نمیتوانند پدر یا مادر خوبی باشند...نمی توانند...چون فقط برای دوستی خلق شده اند... 

در دوستی...وفادار...مهربان...با معرفت...هستند...از آن دوست هایی که دلت نمیخواهد از آنها جدا بشوی...رفیق اند...ولی نرسد روزی که آدمی بیاید و عاشقشان شود...چیزی جز دردکشیدن برای آن آدم نمی ماند...نرسد روزی که آنها عاشق بشوند...برای خودشان هم دردناک میشود...تنها هستند...ولی به تنهایی شان فکر نمیکنند...آنقدر خوبند که نه تو رهایشان میکنی و نه آنها...

آدمهایی که انگار...از کودکی شان دوره ى "چگونه یک دوست خوب باشیم"...را گذرانده اند...

شعرها آدم را دیوانه میکنند...پارت2

خوابم نمیبرد...شعر میخوانمو شعرها یادآور دردهاست...دردها به قلب فشار می آورد...و فشارش مستقیما روی چشمها اشک میشود...


جهان بی عشق چیزی نیست جز تکرار یک تکرار

اگر جایی به حال خویش باید گریه کرد اینجاست...

فاضل نظری 

نمیرسه به تو حتی صدای من...

میخواهم ترک کنم...

میگویند مهم ترین قسمت ترک کردن...داشتن اراده و خواستن است...

میخواهم ترک کنم...

دوست داشتنش را...فکر کردن به او را...دلتنگ شدن برای او را...حرف زدن با عکس هایش را...خواندن وبلاگش را...چک کردن اینستایش را...اشک ریختن برایش را...خاطراتش را...حتی در خواب دیدنش را...

میخواهم تمامش را ترک کنم...

ولی میدانی...میگویند...دردناک است...سخت است...صبر و تحمل زیادی میخواهد...

و مهم ترین قسمتش...احتمال برگشتن به وضعیت قبل هم هست...

آیا میتوانم؟!...

قدیما بهش میگفتن فریرون!

حال خونم خوب است...فقط مهم ترین ماده اش را کم دارد...ماده ای که وقتی نباشد...زود خسته میشوی...بی حال میشوی...گاهی سرگیجه میگیری...دوست داری فقط بخوابی...

وقتی نباشد...اکسیژن با سرعت پایین حرکت میکند...کبد تنبلی میکند...خون کمرنگ میشود...

اگر نبودنش طولانی شود...باید منتظر اتفاق های بدتر از اینها باشی...

آهن را میگویم...

بازم هذیون میگم!

گاهی...شبی...روزی...حالت بد میشود...آنقدر بد...که نه شعری...نه آهنگی...نه حتی نوشتن...نمیتواند حالت را توصیف کند...

از آن حال های بد که تو را یاد مرگ می اندازد...از آنها که ناتوان میمانی...از آرام کردن خودت...

دلتنگی ات لبریز شده...نبودنی که شاید دائمی شده باشد...امیدی که چیزی جز وهم نبوده... تو مانده ای و خودت...و قلبی بی قرار...

حتی اگر در اشک هایت غرق شوی...حتی اگر نفس کم بیاوری...خفه شوی...دستو پا بزنی...دستی نیست که نجاتت دهد...چون تو تنها مانده ای...

...I miss you, when you're gone That is what I do

وبلاگ نویس باشی...وبلاگهای زیادی بخوانی...دلت بخواهد با نویسنده های خوب حرف بزنی...ارتباط برقرار کنی...دوست بشوی...دوست بشوند برایت...ولی نتوانی...یک حس لعنتی نتوانستن در تو هست...که از اقدام به اینکار جلوگیری میکند...

وبلاگ نویس بودی...وبلاگهای زیادی میخواندی...ولی فقط برای یکی از آنها کامنت میگذاشتی...حرف میزدی...دوست شدی...دوست شد...رفیق شدی...رفیق شد...محبوب شد...تمام حرفهای نگفتنی را به او میگفتی...و یک روز که مثل روزهای دیگر عادی به نظر میرسید...فهمیدی که دیگر اویی وجود ندارد...

وبلاگ نویس باشی...وبلاگهای زیادی را بخوانی...ولی نتوانی کامنت بگذاری...یکی اسمش...یکی نوشته هایش...یکی احساساتش...یکی عکس های هنری اش...یکی اسم وبلاگش...تو را یاد اویی که دیگر نیست بی اندازد...و تو آنقدر دلتنگ باشی که چشمهایت خیس شود...و صفحه های باز شده دیگر وبلاگها را ببندی...و به خودت قول بدهی...غیر از بعضی موارد هیچوقت برای هیچ وبلاگ نویسی کامنت نگذاری...

وبلاگ نویس باشی...وبلاگ های زیادی بخوانی...ولی از وبلاگ نویسها بترسی...از رفتن های یهویی شان...احساسی زجر آور...تلخ...و آزار دهنده...

There's a million reasons why I should give you up +

 ...But the heart wants what it wants

هوا دلپذیر شد...

هوا یجوری شده...که دیگه پشه ها هم برا تفریح زدن بیرون...صبح...ظهر...شب...همش بیرون...خون خوارهای بی ادب...

نویسنده زمان و ضمیر را گم کرده!

تو نیستی...او هست...

او نبود...تو بودی...

او نباشد...تو می آیی!؟...

ژلوفن عزیز،مرسی که هستی!

از محل درد به ژلوفن: 

کجایی عزیزم؟!...بیا زخم هامو یجوری رفو کن...

از ژلوفن به محل درد:

دارم میام پیشت...جاده چه همواره...


یک ساعت بعد

از محل درد به ژلوفن:

همه چی آرومه...تو کنارم هستی...

متهم ردیف اول!

دانستن آناتومی و عملکرد بدن...زجر آور که نه سخت است...وقتی میدانی الان و در این لحظه مثلا مغزت چه کار میکند...چه دستوری به چه عضوی میدهد...بعد وقتی یک حالت غیر عادی در خودت میبینی...نشانه هایش را بررسی میکنی...لیست بیماریهای با این علائم در ذهنت صف میبندد...و بعد منتظر تایید یک پزشک میمانی...خوبی اش این است که آمادگی شنیدن خبر آن بیماری را داری...و بدی اش...

بدی اش این است که آیا صبر و تحمل رسیدن به سلامتی دوباره ات را هم داری...!؟

اعضا و جوارح عزیز...مخاطب خاص...سیستم ایمنی...عشقم...یکم بیشتر حواست به خودت باشه...مواظب ترشح ایمونوگلبول ها...سلول ها...باش...نگذار کم و زیاد بشوند...نگذار به خودشان آسیبی برسانند...در آرامش باشند...و منم قول میدهم...از آلودگی های محیطی دور باشم...

بگذار...حدسیاتم اشتباه باشد...قربانت...

کی مثه تو دردمو میفهمید...

یکی از بدترین نوع انتظارها...منتظر بودن برای پست گذاشتن وبلاگ نویس محبوبت هست...

مخصوصا وقتی خیلی دلتنگش باشی...وقتی نتونی باهاش حرف بزنی...نتونی براش کامنت بذاری...نتونی هیچ کاری انجام بدی...


!All I need

به مقداری...نمک(احساسات)...فلفل(هیجان)...زرد چوبه(تفریح) ...برای طعم دار کردن این زندگی بی مزه...نیازمندم...

سایر ادویه جات نیز پذیرفته میشود...

!There's nothing simple when I'm not around you

آدمها تکراری شده اند...از لایک عکسهای مشابه در اینستا...تا قیافه های عملی دخترها...و هیکل قرصیه پسرها...

از شعر های بدون "تو"یشان...تا دروغ های شیرین شان...از دنیای واقعیه بی لذت شان...تا دنیای مجازی شاخ بودنشان...

اینها بهانه بود...تا بگویم تو چقدر خاصی...چقدر شبیه این آدم ها نیستی...همینطور بمان...همینطور غیر منتظره...

در این زندگی پر تکرار...پر عادت...تو غیر تکرار شدنی ترین اتفاق بمان...حتی اگر نیستی...

ببار بارون!

ابرها سر و صدا میکنند...بی گمان تازه یادشان آمده زمستان است...به همین دلیل هیجان زده اند...

Designed By Erfan Powered by Bayan